محمد على مجاهدى
568
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت * از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم * تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم * تا چو گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم دوست دارم خادمت باشم ، كنم دربانىات را * دل نهم در بوتهء عشقت شها ، يك جا بسوزم دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم * تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم دوست دارم كام عطشان تو را سيراب سازم * گرچه خود از تشنهكامى بر لب دريا بسوزم دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگيرى * لحظهاى پيشم نشينى تا سپندآسا بسوزم دوست دارم در دلم افزون شود مهرش « حسانا » ! * تا ز داغ حسرت آن تشنهْ لب سقا ، بسوزم 28 . حاجتيان فومنى ، على زادگاهش تهران ، اقامتگاهش شهر رى و متولّد 1351 است . در رشتهء زبان و ادبيات فارسى تحصيل كرده و در كانون پرورش فكرى كودكان كار مىكند . حضور صميمى او در شبهاى شعر عاشوراى شيراز حاكى از ارادت بىشايبهء وى به سالار شهيدان و شهداى كربلاست . رگههاى عاطفى و درون مايههاى شعر عاشورايى او سرشار از تصاوير زيبا و مفاهيم دوست داشتنى است . از اوست : عصر عاشورا به غير دشت كه از لالهها گل افشانست * خرابههاى جهان درهم و پريشانست به پاست آتش و ، پرپر كنند گلها را * كه گل رسيده و فصل گلابگيرانست گرفتهاند گلاب و ، هنوز در جانها * شميم معرفت عاشقانه پنهانست ز داغ اوست كه پشت جهان كمانى شد * ز داغ اوست اگر ابرْ خيسِ بارانست به پيش آمد در ظهر قحطىِ انسان * به پيش آمد مردى كه فخر انسانست به پيش آمد و ، برداشت مشك خالى را * به خويش گفت كه : سقّا ، اميد طفلانست دو بال ماه شكست و عطش فرو ننشست * عطش كه در تپش حسرتى نمايانست فرات ، موجزنان ، روىْزرد ، شرمآگين * از اينكه بوسه نزد بر لبش ، پشيمانست